آدمی پرنده نيست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود
پايمال عابران کوچهها شود...
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم به خنده درآیم به اشتباه
"اما خیال بود "
ای وای مادرم...
شهریار
عاشقانه بگویمت که هر ابری قاصد بارانی نیست
اما امشب را تنها برای تو می بارم
ای دریا ، صمیمانه ، مهربان !
به یاد آر که در گریه ها و یادهای پنهانی ات چه گذشت
نمی گذارم ستاره و قاصدک بمیرند
من این آفتاب را خانه به خانه خواهم ماند
و از بهار باغچه ی کوچکمان شیواترین ترانه را به خاطر جنگل خواهم سرود
گریه نکن ای برهنه !
در قلب کوچک من همیشه شعله ی اندکی از سر احتیاط پنهان است
نمی گذارم از بهای اردیبهشت و ماه بکاهند
من از زبان کودکانم برای کبوتر و گندم نامه خواهم نوشت
و به هر همسایه که می رسم مژده ی فالی از غزلهای خواجه خواهم داد
تا کوچه های دیار فاضله را از گلاب و سپیده و نعناع برآرایند...
عاشقان که نمرده اند !
از اتفاق نیست - شاید هم هست- که من همیشه خبرهای هولناک را در دوردستها می شنوم:
این بار هم مرگ یادگاراحمد شاملو ـ سیاوش عزیز ـ بند بند وجودم را از هم گسیخت .
از کسی نمی پرسند چه هنگام می بايد خدانگهدار بگوید
از عادات انسانی اش نمی پرسند
از خویشتن اش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رو در روی آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
از لطف دوستانی که نوشته های ناچیز و به درد نخور مرا در این بحران بی وقتی می خوانند سپاس دارم. توصیه می کنم خیلی وقتشان را هدر ندهند!برای این پست مطلب نسبتا کوتاهی در خصوص حسین پناهی نوشته ام که اگر حال و حوصله و از آن مهمتر علاقه دارید می توانید در ادامه بخوانید، و گرنه بدرود باشید...